تبلیغات
پیغام مدیر : به شما كاربر گرامی سلام عرض می كنم . امیدوارم در این وبلاگ دقایقی خوبی را سپری كنید . برای آگاهی از امكانات این وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه این وبلاگ را مشاهده نمایید .
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :
كل نظرات :
ایجاد صفحه : - ثانیه
از قدیم الایام روز جهانی تئاتر روز مضحک وبی خاصیتی بود. روز آمیزش تفکرهای باد آورده بدزا بد بو.
روزی که هر صاحب منصب اهل هنری که بر اریکه این هنر نگون بخت تکیه زد. خودمانی گفته به آن تر زدو رفت. از عهد دیونیزوس گرفته که با کشتن بزی به تکریم هنر پرداختن یعنی کسی را قربانی کردن. به قول حافظ قرعه فال نگون بختی به نام تراگودیای بیچاره افتاد وهرچه مع مع کرد که ای اهل هنر شما بانگ نوشانوش شراب سردهید وبگذارید چند صباحی ما در این عالم امکان خوش بگذرانیم ودست آخر نصیب گرگ خواهیم شد پس دست از سر کچل مبارک ما بردارید تا شاخ به یک جایتان نکردیم ونام هنر تان را به غارت نبردیم.اما دریغ که اهل یونان همین پدر سوختگان فلسفه وقانون در مستی مست نام هنر را به آواز بز تبدیل کردند والبته که هنر هم در همه اعصار برای شانس خود بز آورد وبدبخت تر آنکه همین بز ریشان در عرصه تئاتر تمامی اقالیم جهان سکان هدایت هنر تئاتر را به دست گرفتند و به جای آنکه بر گردن اهل ذوقش در ومروارید سینه ریز سازند برگردن اهل خرد پشکل آویز انداختند وداد بهبه وچه چه سر دادند که این یادگار گرانبهایی دانایی است که از رشته رشته کلام ارسطو بیرون کشیدیم.
القصه
روزجهانی تئاتر در مملکت ما هم حرمتی پیدا کرد و و البته این بماند تا فصل دگر
آنها که برای غیر سرمایه شدند
در خانه برای دشمنان دایه شدند
هنگامه ی لاف داد مردانه زدند
هنگامه ی جنگ فاقد خایه شدند
***
ای دوست برای دشمنان دایه مشو
در خانه بیگانه تو سرمایه مشو
یک کاسه آب هست درسفره ما
همخانه من بمان وهمسایه مشو
چون اهل ادب باشم اصلاح طلب باشم
ور نه پی یک من جو در پیت حلب باشم
یاران همه بگرفتند صدها زن وصد خانه
پنجاه رسید ومن ای وای عزب باشم
این جامعه جلاد است رحمی نکند هش دار
من در پی اصلاح اوضاع شغب باشم
آب از سر من بگذشت آواره جوبارم
عریان وبرهنه پا در فکر لقب باشم
دین من و الزامش بر باد فنا دادی
ای ناظر بد طینت خواهی که عرب باشم؟
می گویم وبعد از من گویند به دورانها
چون اهل ادب باشم اصلاح طلب باشم
بارم به خانه چون نبری جفتکی بزن
ماچم به کوچه گر ندهی چشمکی بزن
تلخ است چای ادثه وقتی که نیستی
جای نبات وقند وشکر پولکی بزن
عرعرمکن به باغ وبهار قاطر چموش
همساز خر از ته خط سوتکی بزن
گندم اگر نرست به مرداب زندگی
در دشت دیم خاطره انگولکی بزن
کرم کدو به جان تو جا خوش نموده است
آری به کون وخویش وکدو سیخکی بزن
گفتی دلت گرفت عزیزم به دشت باز
آروغکی چس خفکی گوزکی بزن
باز برگ دل تاریخ ورق خواهد خورد
شمر بر پیکر پاک تو عرق خواهد خورد
روز پیراهن شب پوشد وشب از پی روز
به عزای تو مگر خون شفق خواهد خورد
این چه داغی است به پیشانی ابنای بشر
که جهان دگری نیک خلق خواهد شد
...
درشب از جیغ وسوت می ترسم
مثل ازسگ سکوت می ترسم
کاج ها سبز ساده وصافند
از درختان توت می ترسم
عمه ات ماند در حوالی دل
پس چرا از عموت می ترسم
سازدل کوک کن به زخمه تار
آخ من از فلوت می ترسم
توبیا تو بیا به خانه ی ما
خالی است -و -
به موت می ترسم
***
گفته بودی دعات کنم مخند
در نماز از قنوت می ترسم
پدرم ۵ روز قبل از زلزله بم سکته کرد ودر هنگامیکه باید استراحت می کرد وبه تفریح مشغول می شد زمینگیر شد.
وبم وارگ آن نیز زمینگیر شدند
ارگ بم از خشت بود وپدرم از جنس کشت و آیش وخاک
پدرم روز قبل از سکته اش به مرمت دره زمین کشاورزی اش مشغول بود
وبم شب قبل از آوارشدنش بر روی دل مردم به رقص وپایکوبی
بم وخانه ایش درست شدند وماند ارگ اش
پدرم ماند با یک عصا ونیمه ای مفلوج
من این احمق ترین موجود زمین چه غلطی کردم نمی دانم
آیا او مرا می بخشد؟
تشنه منم زدست تو چکه نکرده قطره ای
وضو گرفته ای ولی نماز توست گتره ای
سهم من از زکات تو خون دل است ای ولی
سال به سال روزه ام تا برسد که فطره ای
خشک وخراب آسمان مثل کویر بی کسی
ابر نبود ورعد نه می طلبی تو مِطره ای
آنچه به سر نهاده ای رو سری زنانه است
ریش به آن فزوده ای تا نشوی تو ستره ای
چوب حراج می زنی دین من ودیان خود
همچو زنان نا خلف در پی چیز چتره ای
All Rights Reserved 2005-2006 © hasanshariati.MihanBlog.Com
Best Resolution : 1024 X 768